با دستان خسته خویش و بدون نگاه به گذشته چراغی را آویزان می کنم تا در شب میلادت روشن نمایم تا شاید من هم در شادی شیعیانت نقشی داشته باشم...

مگر می شود چشنی برگزار نمود و کوچه را چراغانی نمود شربت و شیرینی ژخش کرد برای تو و نیایی؟

نه مادرم از کودکی به من آموخته که تو خواهی آمد آمده ای هستی می بینی و شاید که نه حتما من نیز تو را دیده ام اما نشناخته ام حیف....

مگر نه این است که می گویند وقتی تکیه بر دیوار کعبه می زنی و ندای انا بقیه ا.... سر میدهی همه می گویند ما این اقا را بارها دیده ایم ...

ادرکنی یا مولا ...

وقتی  می شنوم و می خوانم که دیگران با یکبار صدا زدنت یکبار خواندنت از اعماق وجود تو ار می بینند به حال خویش افسوس می خورم ....

****

حالا حق دارم در جشن و عزا دست به موسیقی وبلاگ خویش نزنم چند لحظه گوش کنید :
{خیلی بده آدم یک کسی رو بخواد هی بره هی اون کم محلی کنه  .... همه می گن اگه آقات دوست داره چرا کربلا  نمی بردت اگه پسرش مهدی دوست داره چرا خودش نشونت نمی ده یادن نمی ره نیمه شعبان ۶۹ یه طلبه ای تو دوکوهه می گفت اگر اندازه تو برا آقا خونده بودم و آقا خودش به من نشون نمی داد دیگه نمی خوندم چی جواب بدم جواب من اینه  : تو می بینی و من پیچش مو    تو ابرو من اشارتهای ابرو    یعنی چی ؟ اگر باجام مرا بشکست لیلی اگر با دیگرانش بود و میلی چرا جام مرا بشکست لیلی به خدا یه روز این وصال فراق به وصال تبدیل می شه یه روز سرمنو رو سینه اش می زاریم و های های گریه می کنیم می گیم آقا جونم آقا آقا .... خیلی برات گریه کردم و خیلی دلم برات تنگ بوده ...  .... دوست دارم به راه تو محاسنم خونی بشه دوست دارم جون و دلم واسه تو قربونب بشه .... دوست دارم به راه تو شکافته شه فرق سرم آقا جونم .... یه روز می بینمت .... کجا داری می ری پیر زن می خوام برم یوسف بخرم یوسفو هم وزرنش جواهر و طلا می دن تو چی داری دو تا کلاف آوردم به تو که نمی فروشن می دونم اما می خوام به یوسف ثابت کنم من هم خریدارشم برای عزیز مصر هم وزن یوسف طلا دادن چیزی نیست  اما من تو خونم گشتم هر چی داشتم هر چی داشتم جمع کردم هیچی به غیر از این دو تا کلاف ندارم هستی من همینه آقا ما که نماز شب خون و شب زنده داری و این کارها رو بلد نیستیم ما که گوشه هجره های حوزه ها بزرگ نشدیم ما که مقدس اردبیلی نمی شیم تکلیف ما رو روشن کن می بینیمت یا نه ؟ یه کار بلد بودیم اون هم لباس خاکی پوشیدن و سر بند یا زهرا به سر بستن بود اون هم که نشد آخرش حاجتم من می گیرم        سر به روی زانوی تو می میرم }

چه کنم من که هر وقت دلم میگیره می شینم و یه یکساعتی همین زیارت عاشورای سعید حدادیان رو گوش می کنم تا ارام بگیرم چه کنم ....

مولای من دستانم خالی است خالی تر از آن که حتی شاخه ای گل برای تبریک به شما بیاورد و دلم آنقدر زنگار گرفته که دیگر حتی خویش به آن امید ندارم ....

چه کنم که آرام ندارم ؟؟؟

دوست

mosafar h


-