ميهمان و ميزبان   

با عجله و سراسمیه همانند کسی که آخرین راه کارهای امید را در ست داشته باشد همانند کسی که نسخه شفا بخش طبیبی حاذق را در دست دارد شتابان و عرق ریزان در آخرین روزهای تابستان سال شکست سالی که سال حضور نشد در گرمای شهریور ماه به نشانی بر روی قلب خویش به دنبال محبوبی می گردم که نشانه هایش را گم کرده ام .

می گویند چند صباحی دیگر حبیبی دوست داشتنی سفره ای به وصعت جهان می گشاید ...

از آن روزی که دستهای خویش را در آستانت و با اقتدا به ولی امر خویش در زمان غیبت صاحبمان در مصلای امام رو به آسمان بلند کردم و در روزی که بر همه مسلمانان جهان عید بود قنوت گرفتم و ندا دادم الهم اهل کبریا و العظمه و اهل الجود و الجبورت و اهل العفو و الرحمه .... ماه می گذرد بیشتر از زمانی که قرآن بر سر خویش گرفتم و چهارده نور پاک را صدا زدم چه روزها که گذراندم و چه ماجراها که دیدم و هر آنچه که حتی گمان نمی کردم شد....

حبیب من نشانی خویش را که در یکی از شبهای میهمانی به من عطا نمودی گم نمودم همانند سه سال گذشته زودتر از بقیه راه افتادم و به دنبال نشانی گمشده می گردم و هنوز در شرایطی که شاید اندک میهمان داری من آمده ام چرا که در زمین رسم بر این است که میمانی را که زودتر بیاید بهتر ژذیرایی می کنند من آمده ام به میهمانی تو اما شکسته تر و تکیده تر از هر سال نمی دانم ...

حتی در این دو روز امیدم که بیشتر نشد هیچ وحشتم بیشتر گشته می دانم و ترس  تمام وجودم را فرا گرفته چه میکنی با من حبیبم ....

چه داستانی در سرنوشتم نوشته ای چگونه مرا آفریده ای و سرانجام با من چه کار خواهی نمود ....

خلوتم دیگر بویی از تو ندارد اعمال دیگر زنگی ندارد و نای در خویش نمی بینم اما ....

گذشته سیاهم را فقط یک امید هست و آن این است که هر چه که هست میان من و توست و دیگر هیچکس ...

محرم اسراری نیست و غریبه ای واقف نیست و امیدم نیز به ستاریت و رحمانیت توست هر چند که آن نیز خود گاهی بی رنگ می شود و باز می دانم که این نیز از سستی پاهای من است در ایمان....

هنوز همه نیامده اند هنوز خلوت است اما منم می ترسم ترس....

در شب قدرت امسال برای من چه خواهی نوشت ؟ قدر گذشته که مدینه و مکه و کربلا در تقدیر من نبود ....

حاصلم شکستی بود که سنگینی آن مرا آزرد و اکنون با گامهای خواسیته بار دیگر به دنبال نشانیت می گردم کسی هست دست مرا بگیرد و قامت خمیده ام را تا تو بکشاند که دیگر این گام هایم لغزان است و دیده کم بین و دستانم کوتاه تر از آن که حتی دستی را به یاری بگیرد هر چند که ظاهرا سالمم اما....

دوست

mosafar h


-