و اما عشق ...   

یاد باد از ما هزاران یاد باد....

دریایی از کلمات در ذهنم موج می زد گویی هر کلمه از دیگری گوی سبقت را می ربود تا سریعتر خود را به مهلکه ظهور برسانند تا شیر مردان روز و زاهدان شب را توصیف کنند اما با نگاهی گذرا به گذشته با دیدن اکنون و ترسیم آینده گویی این بار این حرکت جهت عکس به خود گرفت و هیچ یک از این کلمات این تواناای را در خویش ندید که متنم این همه سبک شد....

آمده بودم تا از بسیج و بسیجی بگویم از نسل سبزی که به فرمان ژیر جماران و تحت تابش نور خدائیش روئیدن آغاز نمود و شجره طیبه گردید ... آنانی که آمدند و بسیجی وار زیستند تا ثابت کنند که همه چیز را با معیارهای مادی و دنیوی نمی توان سنجید و گاه زبان و کلمات نیز از توصیف انان عاجزند....

لحظه ای تفکر !!!

من که با کوچکترین خراش بر روی بدنم عالمی را خبر دار می کنم برای لحظاتی چشمان خویش را می بندم و لحظه ای از لحظات رزم و دفاع مقدس را در ذهنم مجسم می کنم .... نه !!!

من نمی توانم سپر تیر همراهان خود شوم.... من نمی توانم پل عبوری همرزمانم بر روی میدان مین باشم .... من نمی توانم جیره آب خویش را به دیگری هدیه کنم .... نمی توانم جای دیگری وظایفش را انجام دهم و تازه گم نام نیز بمانم چرا که من وظایف خود را نیز انجام نمی دهم .... نمی توانم مستحبات را انجام دهم چرا که واجباتم نیز با دنیایی از وصله و اما و اگر همراه است ....

چه بگویم ....

بگذار سکوت کنم که سکوت من از هر فریادی رسا تر است ....

آری من جنگ را ندیدم اما دیده بان آزانس شیشه ای ار کرخه تا راین افق بوی پیراهن یوسف و .... هزازان هزار فیلم دیگر ا دیده ام و سعی کرده ام با اعماق وجودم حس کنم اما....

آری من فقط فیلم آن دوران دیده ام .... خاطراتش را شنیده ام .... سوختگان وصلش را دیده ام .... مادران و پدران را بر سر مزار فرزندانشان دیده ام .... چشمان غرق در اشک..... بغض های نشکفته و ...

اکنون چه ؟؟؟؟

دوست

mosafar h


-