هوالناظر

بهار آمد و بار ديگر با خود طبيعت را زنده گرداند و من بهار را دوست دارم

من بهار را دوست دارم زيرا كه آن را همانند تو مي‌دانم

بهار را دوست دارم با غرش ابرهايش ، رعد و برق آسمانش، بارش بارانش،‌ رنگين كمان هفت رنگش، نسيم آرام و رحبخشش و خورشيد ناپايدارش و …

و هزاران هزار دليل ديگر براي دوست داشتن بهار …

ولي همه اين دلايل فقط بهانه است، يك بهانه قشنگ براي به ياد تو بودن .

از خدا هميشه مي‌خواستم كه تو مثل بهار باشي. زيبا، لطيف ، آرام و در عين حال پر جنب و جوش ، و…

دوست داشتم هميشه با صدايت مرا به خود بخواني و از سردرگمي نجات دهي، با برق چشمانت مرا مجذوب خود كني و از پريشاني نجات دهي و مانند نسيم آرامم كني و خورشيد وجودت آسمان زندگانيم را روشن كند.

ولي از بهار دو خصلت را هرگز براي تو نخواستم اول باراني بودن چشمهايت كه آرزو مي‌كردم هيچ گاه آن را نبينم

و بعد رنگين كمان بودنت ! مي‌داني چرا؟؟؟؟

رنگين كمان هفت رنگ دارد و خود ار با هفت رنگ آذين مي‌كند تا انسان‌هاي ساده و ظاهر بين را به خود مشغول سازد و آنان را از اصل خويش غافل كند.

انسان‌هاي ظاهر بين هفت رنگ رنگين كمان را مي‌بينند و آن را مي‌پسندند حال آنكه اين هفت رنگ يك پيمام واحد را با خود به ارمغان دارند ولي كه ديده بينا!!!

و من مي‌خواستم كه تو رنگين كمان نباشي، زيبا نباشي!!! براي انسان‌هاي ظاهر بين. دوست داشتم تو يك رنگ باشي همانند طيف !!!

ولي افسوس ...

افسوس ...

 

دوست
mosafar h


-