حيران ...   

در آستانه میهمانی بزرگی قرار داریم و باز هم همان داستان تکراری و همیشگی ...

عهد های قدیمی سعی های بی فایده و تلاش بی حاصل ...

دیگر خسته شده ام حتی مثل همیشه حوصله شکایت هم ندارم دیگر نمی دانم چه کنم و چگونه بسویت آیم ؟با کدوم بهونه ؟ این هم که نشد ...

تا کی؟ تا کجا ؟ آخرش می خواهی چه کنی؟؟؟

نمی دانم ...

نه ردم می کنی نه قبول می کنی ! این دیگه چه امتحانی !!! داری با من چیکار می کنی؟ تا کی قرار این بازی ادامه پیدا کنه؟ این وسطه چی گیر تو می‌اید نمی دونم . قبلا هم گفتم ترحم بقیه رو نمی خوام اگه قرار ترحمی هم باشه از خودت می خواهم اما تو هم که ...

مثل این که وسط آتش باشی هر طرف دست دراز می کنی یا پا پیش می گذاری می سوزی و سر جای فعلیت هم نمی تونی بمانی .

پشت این چهره آروم که همه می بینن کی می دونه چه طوفانی بپاست !

حکایتمون شده حکایت آتش و خاکستر که باید نسیمی بوزد تا خودشو نمایان کنه

به کجا می کشانیم

نه کار کردنم برات مهمه و نه بی خیال شدنم نه قهرم برات ارزشی داره نه آشتیم نه بودنم برات مهمه و نه رفتنم نه نگاهم می کنی و نه ...

بگذریم ...

تقصیر خودم شاید من هم مثل خیلی های دیگه باید راهم را عوض کنم و ...

آخه نه کنارت نشانیم    نه زپیشت برانیم    به کجا می کشانیم ؟؟؟

تا کی؟ بیا لا اقل این یکی رو بگو . تا آنجایی که از دستم بر می‌امد کوتاهی نکردم و هر جا می تونستم آمدم ولی ...

باز هم ....

کسی هست که صدای من بشنود؟ کسی هست که دست مرا بگیرد ؟

یا رب ...

دوست
mosafar h


-