خزان قلم...   

چندی است که دیگر پس از بهار جان که گذشت پس از انکه میهمانان ضیافت با دستی پر رفتند و من ماندم اکنون دیگر کلمات هم به سراغم نمی آیند ...

گمانم هنوز زمستان نیامده ضمیر درونی ام در انجماد کامل به سر می برد که حتی یادی از تو نمی کنم ...

نمی دانم این چه سری است که تمام وجودم را سکوت فرا گرفته و آنقدر در سراب خویش فرو رفته ام که تمام وجود را سرما فرا گرفته و اگر جند کلامی که در این میانه رد و بدل می شود نبود به گمانم یا از دینا رفته و یا به خواب زمستانی فرو رفته بودم...

 

و خورشید....

هم او که سالهای سال است در پشت لایه های ابر بسر می برد و از دیدن جمال نورانیش محروم هستیم ...

الهی آنقدر کلمات در ذهنم منجمد شده و انقدر افکارم در برزخ به سر می برد که دیگر حتی گفتن از خورشید نیز برایم سخت است ...

افسوس ...

دوست

mosafar h


-