زائران کوی دوست ...   

غروب بود و هوا ابری که صدای در به گوش رسید ...

در را که گشودم دیدمش خودش بود مثل همیشه آرام با نگاهی نافذ .

دعوتش کردم و به داخل آمد . و نشست دقایقی مثل همیشه و بعد ... گفت مسافر من هم مسافرم و آمده ام که مرا حلال کنی... گفتم کجا ؟ گفت زائر حرم امن الهی هستم . می روم و همه وابستگی هایم را می گذارم...  می روم تا لباس سپید احرام به تن کنم و دور زادگاه علی (ع) بگردم و در صحرای عرفات مولای خویش را بخوانم  و با سنگ شیطان درونی خویش را برانم و سعی صفا و مروه به جای آورم تا شاید بتوانم در روز عید قربان نفس خویش را قربانی کنم ...

الهی و ربی من لی غیرک ...

و اشک در چشمانش حدقه زد و سکوت کرد ...

گفتم پس چرا اینقدر دگرگونی ؟

گفت از روز اول که قرار شد زائر شوم نیت کردم که ثواب آن را به روح پدرم هدیه کنم و هر گامی که بر می داشتم به یاد او بودم ...

برای خدا حافظی اولبن نفر به سراغ او رفتم و بر سر مزار او نشستم و اول سلام کردم و بعد گله آخر روز آخری که پدر می رفت وقتی من از بی تابی می کردم بازگشت مرا در آغوش گرفت و گفت ارام باش پدر زود باز می گردد خیلی زود مرا بوسید و رفت .... شاید باورش برای شما دشوار باشد اما به خودش سوگند هنوز گرمای آن بوسه آخرین را حس می کنم و رفت و چه زود آمد بعد از ۱۸ سال تازه پلاکی و انگشترش و چند تکه استخوان از آن سرو بلند قامت پدر برایم آمد  مانده ام پدرم که هیچ وقت دروغ نمی گفت پس چرا این بار این قدر دیر آمد و به قول خویش عمل نکرد ...

همین را گفت و نگاهش را به انگشتر پدر که اکنون در دست داشت و بغض راه گلویش را بست سر به دیوار تکیه داد و دانه های الماس اشک از چشمانش فرو ریخت و رفت ...

حتی دیگر نتوانست خدا حافظی کند و رفت  ... ماندم من باید از او حلالیت به طلبم یا او از من ...

الهی الهی حج او را قبول کن و قربانیش را بپذیر ....

الهی به او اثبات کن که پدر اگر به آخرین وعده خویش عمل نکرد خواست تو بود و امتحان تو ....

الهی ....

دوست

mosafar h


-