صحرای عرفات ... عرفه ... حسين ... حج نيمه تمام ... اوج خون ... نماز   

الهی؛ سالی دیگر و باز خواص در اطراف حرم امنت در حال طواف و من جامانده از قافله ای که دیروز در صحرای عرفات تو را خواندند و خوشا به حال آنانکه اجابتشان نمودی ...

الهی؛ دیروز در صحرای عرفات جای نداشتم که امروز بخواهم قربانی نمایم و همین باعث گردیده که تاخیری یک روزه داشته باشم و امروز درست است به دور از صحرای عرفات جای گرفته ام اما اما عرفه حسین را فراموش نمی کنم ....

لبیک .... الهم لبیک .... لبیک لا شریک لک لبیک

الهی؛ حسین در روز آخر توقف خود در خانه امن تو در کنار کوهی که نشان از استواری و ایستادگی دارد عاشقانه ایستاده تو را می خواند و با تو لب به سخت می گشاید و چشمانش لبریز اشک است ثنای تو می گوید و زمین و آسمان را به طلاطم وا می دارد... تو حج او را قبول می کنی چرا که روح حج است و او در اوج خون به نماز می اندیشد ....

الهی؛ حج او پذیرفته شده و او روح نماز را چنان پر معنا می داند که در اوج خون باز تو را می خواند اما...

اما هنگامی که حسین که خود حقیقت حج است و حجت خدا بر روی زمین و حج بدون حضور او دیگر معنا ندارد پس چگونه است که حسین )ع( می رود و گروهی رفتن او را نظاره گر هستند و هنوز به دور کعبه می گردند ... چگونه در باور آدمی می گنجد !!!

الهی من صحرای عرفات را از تو می خواهم من دعای عرفه را در آن سرزمین سراسر نور از تو درخواست می کنم و معرفت عرفه را از حسین )ع( ...

))سپاس مخصوص خدایی است که نیست برای قضا و حکمش جلوگیری و نه برای عطا و بخشش مانعی و نه مانند ساخته اش ساخته هیچ سازنده ای .... روزی دهنده طفل صغیر ...  ای که لغزشم را نادیده گرفتی .... دعایم را اجابت نمودی و عیبم را پوشاندی و گناهم را آمرزیدی ...((

این حسین است که تو را اینگونه می خواند واگر من نیز دعا را می خوانم از زبان حسین است که فرو مایه تر از آنم که تو را اینگونه عاشقانه صدا بزنم ...

حسین پس از عرفه حج خویش را رها نمود و رفت تا قربانی های خویش را در جای دبگری برایت فدا نماید و  عزیزترین عزیزانش را برای تو آورد و آنگاه زینب )س( دست در زیر پیکر بی جان برادر قرو برد و ندا برد فتقبل منا ....

الهی؛ الهی؛ الهی؛ ....

دوست
mosafar h


-