اجب المضطر...   

می دانم مدتی از عاشورا گذشته و در ذهن ها کم کم به فراموشی سپرده شده است ام چه کنم که دلم هنوز در اضطراب زینب (س) است ....

مانده بودم در معنای مضطر و پذیرنده آن...

نمی دانم چرا این دل را به هر کوچه ای که روانه نمودم تا مضطر و مصادق آن را بیابد باز راه خویش را گم نموده و نشانی خویش را فراموش می نمود و باز سرگردانی و پریشانی ...

تقویم ندا می داد که سالروز شهادت سه ساله مولایم حسین است و دل به ناگاه به لرزش در آمد و مصداق مضطر خویش را یافت و عجب پیدا نمودنی ...

اجب المضطر بحق المضطر ....

نمی دانم چه سری است بین این سه ساله و عمه سادات و مضطر ...

ولی بی گمان شاید یکی از مصادیق مضطر همان زینب (س) باشد .... اما نه شاید زینب (س) سختی زیاد دید و از دید من حقیر در اضطراب بود ...

شاید زمانی که کودکی از قافله جا ماند .... زمانی که کودکی از دنیا رفت و به پدر پیوست .... زمانی که سر برادر را بر روی نی دید.... زمانی که یتیمی از نوادگان زهرای اطهر (س) و فرزند حسین (ع) را می خواستند به کنیزی ببرند ....  و یا زمانی که برای اسرا نان و خرما به صدقه می دادند و زینب (س) بانگ بر می داشت که صدقه بر ما حرام است او ماند و کودکان گرسنه و تشنه و خسته .... الهی او که جان امام خویش و حجت حق را در اوج اسارت حفظ نمود و اطاعت خویش و فرمانبری از او را در همه حال بر خویش واجب می دید... و یا زمانی که به کودکان فرمود به بیابان ها فرار کنید .... الهی ... شاید در تک تک لحظات سفر مدینه تا کربلا و از آنجا تا شام و ... هر یک برای من اضطراب داشته غیر قابل تحمل باشد اما او زینب (س) است و فرزند زهرا (س) ....

نمی دانم ...

الهی؛ ای اجب المظر ....

الهی تو که خود یتیم حسین(ع) را در ویرانه ها دیدی... تو که خود شاهد بی تابی او بودی .... تو که خود عروج مظلومانه اش را نظاره گر بودی؛ الهی؛ اجب المضطر ....

دوست

mosafar h


-