من الغریب...

آری باید هم یاران کربلای حسین دعوت نامه داشته باشند مگر میتوان بدون دعوت حضور داشت اما اگر دعوت شوی خواهی آمد حتی برای آخرین لحظه که لحظه سرنوشت است ...

کاروان از مدینه حرکت نمود عده ای ایستادند و تماشا نمودند به مکه رسید در کنار جبل الرحمه خون خدا به مناجات نشست و رازق طفل صغیر را صدا زد عده ای فقط گریستند حج خویش را نیمه تمام رها کرد و روح و حقیقت حج را به خویش از کعبه برون برد و عده ای گرداگرد سنگ و گل به طواف مشغول ساختند خویش را ...

و حجت خدا ... خون خدا ... با عزیز ترین عزیزان آفرینش به راه ادامه و داد و کاروان عرشی در فرش کربلا منزل گشود .... خون خدا ... ماه بنی هاشم .... سید الساجدین .... شبه پیمبر ... یادگاران حسن ... طقلان زینب ... حبیب پیامبر ... ظهیر عارف... حتی حر...

ای دل تو چه میکنی .... در این قحط آب که نه قحط معرفت ... قحط مردانگی .... قحط انسانیت ... قحط جوانمردی ...

وای خدای من ... پاهایم چرا میلرزند .... قدم هایم دیگر استوار نیست... افکارم پریشان است ... ایمانم سست است ... قلبم می کوبد ... چشم هایم فرو افتاده ... و قلم ....

نه ... مسافر ... اکنون لحظه سرنوشت است اگر بمانی برای همیشه تاریخ جا مانده ای ...  و اگر جا بمانی دیگر مویه و زاری چاره ساز نیست ...

و باز هم افسوس ... باز هم جا ماندن .... باز هم راه را گم نمودن .... حال بمان و شیون سر بده ... اگر بمانی روزگار تکرار خواهد شد ... تصمیم بگیر ای دل ...  التماس می کنم ... تا دیر نشده ...

ای دل بمانیم یا  برویم ... تصمیم با توست....

یا رازق الطفل الصغیر

/ 0 نظر / 14 بازدید