هوای حسینیه

اندک اندک حال و هوای دل عوض میشود... مسیر دل جای دیگری می رود ... چشم ها بهاری می گردد .... و دل ها حسینیه....

بار دیگر چشمها خجل میشود ...و دستها و سینهها مهیا... دلها شکسته ... دیدگان اشکبار ... و اضطراب سراسر وجود ادمی را فرا می گیرد...

غروب رنگ خون میگیرد .... زانوان سست میشود... و وای بر احوال من ...

خدایا....

کاروان در راه است .... شهر سیه پوش می شود...و آب شرمنده....

و باز حسین (ع) ...

و باز حسین (ع) ... عهد شکنی ... غریبی ... غربت ... تنهایی ... عطش ... آتش.... حنجر .... خنجر ... زخم .... تیر .... علقمه .... گهواره ... اسیری.... اسارت .... مقتل .... علی اکبر .... علی اصغر .... قاسم .... عبدا.... .... حر.... مسلم ....  زینب .... رقیه .... کاروان .... ساربان .... انگشتر .... بیرق ... خیمه ... عمود ... زخم .... سینه ... نه....

نه دل طاقت ندارد .... حال که تاریخ زخم همیشگی خویش را باز می کند ... حال که بار دیگر حادثه ای عظیم در راه است .... حال که ... بگذار لااقل گام به گام دل صیقل بخورد آماده شود تا به اوج مصیبتکه رسید شاید ....

شاید این بار شکست .... شاید این بار راهی شد ... شاید این بار  جا نماند ... شاید ... شاید ....

و باز حال و هوای حسینیه دل حسینی میشود ...

 

راستی چه زود میگذرد این عمر بی حاصل ....

اقا.... از همین حالا تسلیت باد...

یارازق الطفل الصغیر عجل لولیک الفرج

 

/ 0 نظر / 9 بازدید