قافله سالار عشق ...

آرام باش ای دل آرام باش ...

دلیل این همه بی تابی چیست؟ آن زمان که باید می لرزیدی، می شکستی و فرومی ریختی چنان استوار بودی که گمان بردم جنست از سنگ هم سخت تر است و حالا ... آن هنگامه که قحط آب شد و سقا خجالت زده از کودکان .... زمانی که شبه پیامبر سوی میدان رفت و بدنش عربا عربا بازگشت ... آن هنگام که ندای اهلا من العسل را شنیدی و سر بدون کلاخود را راهی میدان دیدی... آن زمان که مشک را پاره پاره یافتی و دست ساقی را جدا و فرقش را شکسته و حسین را بی علمدار، آرام ماندی ... حتی آن لحظه که  ندای هل من ناصر الینصرنی  را شنیدی و طفل شیر خوار را بریده گلو یافتی و در خورشید دو آسمان ماند... یکی شمس آسمان و دیگری راس حسین باز آرام  بودی و حالا چنان طوفان زده  که گویی مصیبت هم اکنون حادث شده است چرا؟ حالا که یک اربعین گذشت چرا؟ نمی دانم شاید دلیل آن این است که تا اربعین باید می ماندم و قیام را زنده نگه می داشتم و پیامبر این حادثه عظیم می بودم  و ...شاید باید می بودم و طفلان را پناه می بودم و حجت خدا بر روی زمین را پرستار ... شاید باید می بودم و قافله سالار عشق می شدم و ... شاید باید می بودم و در نماز شب خویش حسین را دعا می کردم  و اکنون ....

اما حالا هر چه که بود تمام شد ... اکنون نوبت توست که بی تابی کنی ... بلرزی ... طوفان بپا کنی مواج باشی و با هر موج خود داغ دل را تازه تر نمایی و هیچ کس هم اعتراضی ندارد ... نوبت توست که مرا نیز با خود ببری که رسالت زینب در اربعین به اتمام رسیده پس از این نوبت من است که در این داغ بسوزم و از فراق عشقم در این دنیا آرام نگیرم تا بار دیگر خود را به آن قافله سفر کرده برسانم و اهل کساء را دیدار کنم که من جا مانده ام از خانه فاطمه ام ....

شاید اکنون وقت آن رسیده باشد که من نیز همانند مادرم فاطمه دست به دعا بردارم و ندا سر دهم الهم عجل وفاتی سریعا ...

الهم عجل لولیک الفرج

/ 0 نظر / 21 بازدید