می ماني يا می روی؟

اندک زمانی باقی مانده تا قافله عشق به مسلخ تاریخ برسد . ای دل بیا و تکلیف مرا با خود روشن نما که دیگر طاقت بازیهای هر روزه تو را ندارم اندک رمق باقی مانده را تا انتهای این دفتر نا نوشته نیاز دارم و سرگردانی تو بیش از همیشه مرا آزار می دهد ....

ماندن یا رفتن با تو خد مختاری و تصمیمت ارزشمند اما دیگر طاقت هر روز جایی بودنت را ندارم دیگر بازیهای زمانه خسته ام کرده و مرا که دیگر رمقی نیست ژای در گل می گذارد....

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ....

خاندان عصمت و طهارت (ع) با قافله سالار عشق در راه سرزمین است که غروب رنگ نا موزون ان است و دل آدم در روز ازل در اضطراب آن قافله اما تکلیف من با تو چیست؟

ایستاده شکستیم تا کسی ضاهد شکستنان نباشد . در خود خورد شده اما ماندیم ....

الهی: هیچ کس اگر نداند تو خود خوب می دانی بر من چه گذشته . تو تلاش های مرا دیده ای و شاید و مطمئنا بیشتر از هر کس در برابر تو سر کشی نمودم و نا فرمانی کردم اما اکنون این دل رضایت نمی دهد .... سرکشی می کند .... نا فرمانی می کند .... چه کنم تو که ستار العیوبی .... تو که غفار الذنوبی .... تو که انیس دل بی کسانی ....  لطفی مرحمتی اشارتی ....

بیا بازگردیم بیا نا فرصت باقی است خویشتن خویش را مهیا سازیم تا شاید گوشه ای از سوزان ترین حادثه تاریخ مرا نیز بخرند ....

/ 9 نظر / 16 بازدید
ترمه

حنجره ام آبستن است از ناگفته ها و در امتداد اين تاريکی در تقابل اين چشم چشمهايم را می بندم شاید دمی فراموش کنم چه بر من گذشت سلام مهربان

الف.ميم

به نام خدا سلام ممنون از حضور و ابراز لطفتون. ببخشيد من منظورتون رو از «در ضمن نياز به تعريف مجدد نوع خواندن دارد» رو نفهميدم. مي شه بيشتر توضيح بدين؟

ارام

بسم الله سلام .. زيبا بود .. در پناه خدا باشيد

...

بسم الله سلام گفتنم نمی آيد که بگويم زيبا بود.. موفق باشيد.. درد دلم تازه شد..داغ دلم.. روز خداحافظيش از کعبه برايم تداعی شد.. و ضجه هایم در مصيبتی که اعظمش را تاريخ نديد.. به خدا اينها شعار نيست.. جميلی که زينب ديد به بهای خم شدن قامتش بود.. به بهای اضطرابش در سوختن باقيمانده ولايت در خيمه.. به بهای از دست دادن برادرها و برادرزاده ها و فرزندان و خواهرزاده ها و .. يقين دارم که جز زينب، گفتنش جسارت می خواهد..ادعای عظیمیست.. برايم يک حنجر زخم خورده از فریاد باقی می ماند.. ديگر رمقی نيست.. ببخشيد.. يا علي

آهوخانوم

چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني سنگي و ناشنيده فراموش مي كني رگبار نوبهاري و خواب دريچه را از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني دست مرا كه ساقه سبز نوازش است با برگ هاي مرده همآغوش مي كني گمراه تر ز روح شرابي و ديده را در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني اي ماهي طلائي مرداب خون من خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني تو دره بنفش غروبي كه روز را بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟ فروغ فرخزاد

گلی

بسم الله ان الحسين مصباح الهدي وسفينه النجاه براي آدم شدنم جدادراين ده شب به خصوص شب عاشورا دعابفرماييد. ياعلي درپناه حق .