مسافر عرفات ...

گامهایم بار دیگر لرزید و جا ماندم ....

امسال که دعوتم نکردی هیچ سالهای اینده نیز امیدی برای تنفس در سرزمین عرفات را ندارم  امیدی ندارم که غروب عرفه را بینم و چشنانم را ببندم که لیاقت ندارند اما شاید صدای شما را بشنوم ...

امسال عرفات که مرا نبردی هیچ .... مرا به مزار شهدا نیز نپذیرفتی .... رهایم نمودی در میان کوه های سر به فلک کشیده تا عظمتی را که به ان اعتراف دارم به رخم بکشی ... آوردی مرا به میان کوه ها اما باز هم مثل این چند روز تنهایم هم نگذاشتی تا بتوان براحتی برای شکایت کنم و تو نیز همانند همیشه بشنوی و شاید هم لبخند بزنی که تو مو میبنی و من پیچش مو ...

خدای من ... مهربانم ... امروز از این بالا صدایت مب کنم ... شاید زودتر این دل طوفان زده را آرام کنی ...

هوا هوای حسینیه دل شده .... گویی عطر محرم در حسینیه دل پیچیده ... راستی دوباره دعوتم کردی؟ پس هنوز فراموشم نکردی ....

بگذریم ...

اگر در سر هوای صحرای عرفات دارم نه برای دیدن مولای پرده نشین است که ان را لیاقت ندارم فقط و فقط برای آن است که به خود ببالم در هوای تنقس کردم که مولایم نیز در همان صحرا بود و از همان هوای صحرا تنفس کرد ... شاید هوای بازدم او مسافر را نیز اسمانی کرد ...

الهم عجل لولیک الفرج

 

/ 0 نظر / 9 بازدید