اندکی بعد... بهار ....

هوا سوز خود را از دست دادهو کم کم لطافت بهاری به خویش می گیرد .... زمین رویش گیاهان را بار دیگر تجربه خواهد نمود و درختان حیاتی دوباره بعد از ممات خواهند داشت .... نسیم بهار که وزیدن می گیرد شاخه شکوفه به سر میزند و در این جشن طبیعت طنازی می کند ...

اما .... باز هم ... طوفان ... رعد و برق ... آسمان ابری چشمان و دلی متلاطم تر از هر طوفان .... نگاهی مانده به راه و گمشده ای از راه دور ....

هیچ کس نداند تو خود خوب می دانی که چقدر فراموش کار شده ام .... گویی طلبکارم اما خود خوب می دانم که از همه بیشتر به شما بدهکارم... ظاهر آرام و لب خندان نشان از طوفان درون ندارد ... و هیچ کس نمیداند ....شایدزمانی این سد شکست..شاید ...

راستی ... منکر لطف اونیستم که خود خوب می داند گاهی چه دلتنگش میشوم و دلم غار تنهایی را می خواهد که فقط من باشم تو تا شاید باز هم ...

سلامم را جوابی گو...

راستی از جمکرانت چه خبر ....

هنورز مشتاقانت می آیند .... سه شنبه های دل انگیز جمکران که با یاد شما همیشه بهاری است....

من که هنوز سر قرارم هستم ...

و نیز ایمان دارم که شما هم ....

شاید.... زمانی ... نمازی ... قنوتی ... دعایی ...

الهم عجل لولیک الفرج

 

/ 0 نظر / 14 بازدید