صحرای غم....

بهت و حیرت تمام وجودم را فرا گرفته .... گویی تنها چیزی که در وجودم نمانده قلب است و آنچه در خود کشته ام احساس است ...

الهی ... داغی بزرگتر از این نیز وجود داشت؟ پس آنهمه احساسات کجا رفته است ... چرا این قدر سخت جانی نموده ام ... شانه های من مگر چقدر تحمل دارد .... کدامین بار مسئولیت را بر گردههای خود تحمل نمایم... باور نمی کنم ...

این خیمه کیست که در آتش می سوزد؟ ....این کودکان سرگردان در بیابان فرزندان چه کسی هستند؟....  این مشک از ان کیست؟ .... پس عمود خیمه عباس از چه فرو افتاده است؟...  علم کو؟... علمدار کجاست؟ ... این صدای اذان علی اکبر (ع) است که می آید! خودش کدام سو ایستاده است که نمی بینمش .... صدای گریه علی اصغر (ع) به گوش می رسد اما گهواره در خیمه گاه دشمن چه می کند ... غروب از چه رنگ خون به خویش گرفته ... ملائک از چه بی تابی میکنند مگر بار دیگر گهواره حسین به عرش رفته است ؟ ... کهنه پیراهن را چرا نمی بینم .... خدای من نه انگشت هست و نه انگشتر.... ساربان از چه هراسان است ... رباب را چه شده است ؟ ... نه .... باور نمی کنم ...

کاش عبد ا.... هم اینجا بود.... حیف شد ...

ذوالجناح تو دیگر بی تابی نکن... سر به زمین مکوب .... آرام باش...

گویی همه مصیبت تاریخ تکرار می شود ... از زمین درتعجبم که چگونه اهل خویش را فرو نمی برد .... آسمان با کدامین استقامت پا بر جاست ... و آب ...

آب .... آب.... آب ...

علمقه رنگ خون گرفت ... رنگ از رخ فاطمه بنت اسد می پرد ... رباب بی تابی می کند.... رقیه (س) کودکان را آرام می کند ... سکینه (س) تسلی بخش دیگران است ... آب ... مگر نه اینکه آب مهریه پاک ترین زن هستی است .... و حسین (ع) فرزند او و عباس ساقی کودکان او ....

همه اینها عجیب است عجیب.... و عجیب تر از همه آرامش عمه زینب (س) است  ببین ای دل به چه آرامش و صلابتی به نماز شب قیام نموده ... گویی فقط زیبایی می بیند ... عجیب پرستاری است این دختر علی (ع) وفاطمه (س) ...

می مانی یا میروی .... بازمی گردی ودر خلوتکده خویش ندا سر می دهی....

یا رازق الطفل الصغیر....

الهم عجل لولیک الفرج

 

/ 0 نظر / 17 بازدید