دست من و تو ....

نمی دانم تو مرا از یاد بردی و یا من اصرار دارم بر این که تو را از یاد ببرم ...

نمی دانم تو دست مرا رها کردی یا من با اصرار دستم را از دستت بیرون کشیدم و ...

نمی دانم...

نمی دانم چگونه صدایت کنم ... چگونه بخوانمت ... با چه نامی بجو یمت تا لبخند بزنی و مرا در آغوش لطف خویش جای دهی ....

با من قهر نکن ... بزن ولی قهر نکن ... دعوایم کن ... اخم کن ... بترسان ... ولی قهر نکن ...

آری من لجبازی کردم ... من اصرار کردم ... من بر اشتباه خویش اصرار داشتم ... و من صره را از نا صره تشخیص ندادم ... من بر آنچه که صلاحم نبود خوش بودم ... ولی قهر نکن ...

نزن.... دعوایم نکن ... حتی اخم هم نکن دیگر چه رسدبه آنکه بخواهی بترسانی ...

ببین .... ببین شیطان در کمین من نشسته ... پشت همین پیچ ... یا شاید هم نزدیکتر... جسارت پیدا کرده تا پشت در آمده ....رهایم کنی وای بر من ...

رهایم کنی مرا با خود میبرد ... و خوب می دانی که من سست تر از آنم که مقاومت کنم و به اونه بگویم ... تصمیم با خودت ...

تهدید هم میکنم ... میبینی.... لبخند بزن... باشد ... قبول است... تو بردی و من باز هم ...

راستی خواسته ای داشتم  مولای من خاطرت هست هنوز ....

الهم عجل لولیک الفرج ....

/ 0 نظر / 14 بازدید