اسطوره های تاریخ این سرزمین...

کتابهای تاریخ کهن این سرزمین را ورق می زنم به دنبال یافتن اسطوره های تاریخ این سرزمین کهن...

با نام مردانی نام آشنا همانند رستم و سهراب و ... بر می خورم و چند سطر می نویسم اما گویی یان اسامی برای من کافی نیست سر در گم در کتابهای چیده شده و ردیف در کتابخانه جستجو می کنم که دستیآرام بر شانه ام فرود می آید ....

به دنبال کتاب خاصی هستی ...

بر می گردم چهره آرامی دارد به همراه لبخندی زیبا ...

و همین یک سئوال کافی بود تا چند دقیقه هم صحبت شویم و بعد ...

موضوع تحقیقم را که دانست پرسید وقت دارید با هم برویم جای که بهترین جواب ها را برای تحقیقت پیدا کنی ؟

با خوشحالی جواب مثبت دادیم و راه افتادیم ....

و ساعتی بعد ....

آرام و بی صدا به دنیایی ÷ای گذاشتیم جدا از این دنیای ما ...

او می گفت و آرام اشک می ریخت و من فقط سریع یادداشت بر می داشتم برای همیشه تاریخ زندگانیم...

.... اطوره های تاریخ این سرزمین را باید اینجا جستجو کنی ... چه کسی باور می کند.... جوانی در اوج دوران جوانی با هزاران هزار خواسته و تمایل دل از همه چیز می کند و راهی صحرایی می شود که به جز مرگ حاصلی ندارد ... آری شما مرگ را می بینید و او خریدار جان خویش را .... شیرین تر از عسل قاسم بن الحسن (ع) را در شب عاشورا فقط شنیدید اما ما به چشم خویش دیدیم... عشق و علاقه زمینی را دیدید و ما دیدم علاقه به عروج را ...

.... از ذهنم پاک نمی شود مظلومیت بهترین دوستانم را ... می دانی صدای شنی تانک یعنی چه؟ می دانی جنگ نفر با تانک چه معنا دارد؟ می دانی وقتی صدای غرض دوشکا بلند می شود فقط مرد می خواهد که از زمین بلند شود؟ می دانی سوز تشنگی در گرمای مرداد و شهریور خوزستان یعنی چه .... سا سوز سرمای دی و بهمن کردستان به چه معنا است... می دانی وقتی کوچکترین حرکتت را با گلوله خمپاره جواب می دهند چه مردانگی می خواهد تا بایستی و سنگر کمین دشمن را هدف قرار دهی... شنیده ای یا خوانده ای که سیاوش برای اثبات بی گناهیش از میان دو کاه آتش گذشت اما اینجا مردان مردی آرام خوابیده اند که زمین و زمان بر پاک بودنشان یا پذیرفته شدن توبه شان شهادت می داد و با سینه ای باز به استقبال گلوله رفتند تا خاک و عزت و ناموس این سرزمین از چنگ بیگانگان در امان بماند ...

...

آرام  متین با احساس و افتخار سخن می گفت و با هر کلام گویی گوشه ای از خاطراتش برایش زنده می شدند ... و بر سر هر مزار گویی کوهی از خاطرات در آن نهفته بود ...

گاه گاهی هم صرفه های خشک و تنگی نفس که بی اختیار مرا یاد از کرخه تا راین ابراهیم حاتمی کیا انداخت ...

پرسیدم شما هم شیمیایی هستید؟

گفت : تو به دنبال اسطوره های این سرزمین بودی با جاماندگان تاریخ چه کار داری....

انقدر دوست داشتنی بود و مهربان که دوست داشتم زمان نگذرد تا او از ناگفته های خویش بگوید و من بشنوم آنچه را که نشنیده ام اما افسوس ...

و بعد ار آن قرار ما شب هر شب جمعه بر سر مزار شهدای هشت سال دفاع مقدس ...

الهم عجل لولیک الفرج

 

/ 0 نظر / 13 بازدید