مسافری به نام مادر ...

الهی؛ هجران مادر را به نظاره نشسته ایم و  این داغ را باید در سینه فرو خوریم که مبادا از این نامرد مردمان کسی خبری یابد ...

الهی ؛ هنوز لحظات ورود مادر به مسجد را در برابر دیدگان خویش می بینم... مادر به مسجد وارد شد پدر را مشاهده نمود که به زور شمشیر می خواهند از او بیعت بگیرند و بار دیگر فاطمه احساس وظیفه نمود چرا که حجت و امام خویش را در بند می دید ...

مادر  چاره را در تهدید می بیند و تهدید می کند که اگر امام و امیر المومنین مرا رها نکنید به خدا سوگند همه شما را نفرین می کنم ... مادر به خدا قسم همه به چشم خویش دیدند که از این حرف شما ستون های مسجد به لرزه درآمد و از زمین جدا شده و زمین به همه عظمت خویش آماده گردید تا هر شخص و هر چیز که چه در بر خویش دارد به درون فرو برده و خویش را از آینان پاک نماید چه صحنه زیبایی بود صحنه عظمت فاطمه و خدای او ....

و بار دیگر حجت حق جانشین پیامبر، امیر المومنین از تو خواست که بازگردی و تو چه زیبا این جا نیز اطاعات خویش را از امام خود به همگان نشان دادی ....

اما مادر کاش پدر در مقام ولایت و امامت و یا نمی دانم چه بود همسری و .... از تو نمی خواست که بازگردی و نفرین نکنی کاش سلمان این پیام را به شما نمی رساند و لب فرو می بست و کاش که نفرین می کردید....

نمی دانم این مدینه را چه شده که هنوز داغ هجران پیامبر تسلی نیافته منتظر حادثه ی عظیم  دیگری است ....

آمدن تو به همراه پدر از مسجد چه صحنه زیبا و غرور آفرینی بود اما...

و روز گار گذشت در اوج بی وفایی مردم و ...

هر روز که می گذرد نشانه های هجران مادر بیشتر نمایان می شود تو گویی خود را برای سفری آماده می سازد که بازگشت ندارد ...

پس از دعایش برای تعجیل در وفاتش دیگر دستانمان به دعا بلند نمی شود و اکنون پس از آن همه مصیبت تو گویی آغز مصیبتی دیگر است که پدر این همه بی قراری می کند ....

نمی دانم در وصیت خود به علی (ع) چه گفته بود اما بی شک هر چه که خواسته باشد برایش مهیا می شود چرا که پس از این همه زندگانی مشترک اکنون زهرا (س) از علی (ع) خواسته ای  دارد و هر چه باشد بر آورده خواهد شد ....

 

نمی دانم پدر را چه شده که چندی است راه می رود و اشک میریزد و بر شمشیر خود نگاه می کند و با خویش نجوا می کند که چه کنم که رسول خدا سفارش به صبر نموده و اگر نبود سفارش او....

نمی دانم مادر از فضه توصیف چه چیزی را شنیده بود که از پدر می خواست برایش بسازد ... مادر که تا کنون از پدر خواسته ای نداشته بی گمان این باید درخواست مهمی باشد ... شاید هم بار دیگر گامی در جهت حراست از ایمان و ناموس  خداوندی....

عجیب روزگاری است و نامرد مردمانی ....

تو گویی بعد از این، دفن شبانه در این خاندان با ارث می رسد و سنتی دیرینه می گردد ...

چه سنگین است اکنون بار هجران شما و چه بی طاقت این شانه های من برای اجرای خواسته های شما ...

چه کنم که باید بمانم و مجری وصیت های شما باشم که اگر این وظیفه بر عهده من نبود زودتر از شما بار سفر می بستم تا نباشم و نبینم مصیبت های در راه آینده را ....

و کلماتی که شاید هر کدام دنیایی سخن ناگفته در خود داشته باشد...

سقیفه ... پیمان .... بیعت .... مسجد .... کوچه .... فدک .... سند.... سیلی.... آتش .... دود .... در .... مسمار .... دیوار .... محسن .... فضه .... ریسمان .... علی .... مغیره .... غلاف .... مردان جنگی .... مسجد .... بیعت .... هراس .... خواهش .... سلمان .... علی .... خانه .... مادر .... دعا .... محتذر .... مادر .... علی .... شبانه .... غسل .... کفن ...تابوت .... بغض .... ناله .... فریاد نه !!! مخفی .... پنهان .... قرآن ... نماز ... وای مادر....

....

به هوش مباد  تاریخ بار دیگر تکرار شود ار قرآن ناطق فراموش گردد و به مصحف قران قناعت کنیم ... ارزشها بی ارزش شوند ... و بار دیگر نیاز به حمایت مادر از ولایت گردد ....

الهم عجل لولیک الفرج

/ 0 نظر / 32 بازدید